54 متن ديكته كلاس اوّل
|
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (1)» آ ا ـ بـ ب آ ـ ب ا ـ بـ ـ با آ ـ ب ـ آب آ ا ـ بـ ب ـ با ـ آبا « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (2)» آ ا ـ آـ ب ـ بـ ب آب ـ با ـ بـ ب ـ بـ بابا ـ آبابا ـ آ ا ـ آب آب ـ بابا ـ آ ا ـ بـ ب به تعداد هر عدد شکل بکش. 1 2 3 4 « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (3)» آ ا ـ بـ ب ـ آب آب ـ آبا ـ بابا ـ آبابا آبابا ـ بابا ـ بـ ب آ ا ـ بـ ب ـ با آب ـ آبا ( از 1 تا 5 به ترتیب بنویس)
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (4)» آ ا ـ بـ ب ـ آب ـ آبا با ـ بابا ـ آبابا ـ اَ ـَـ آب ـ بابا ـ بـ ـ آ ـ ب اَ ـَـ ـ بـ ب ـ آ ا ـ بابا با ـ آبا ـ آبابا ـ باب (از 1 تا 5 به ترتیب از سمت چپ بنویس) « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (5)» آ ا ـ بـ ب ـ اَ ـَـ ـ د ـ بَـ آب ـ آبا ـ بابا ـ آبابا با ـ باد ـ آباد ـ د ـ دَ ـ دا داد ـ آب ـ بـ ب ـ اَ ـَ بابا آب داد. ( از 0 تا 5 به ترتیب بنویس) « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (6)» آ ا ـ بـ ب ـ اَ ـَـ ـ د ـ آب بـ ـ با ـ بَـ ـ آبا ـ بابا ـ آبابا آبا ـ آباد ـ باد ـ د ـ دَ ـ دا ـ داد بابا آب داد. آبابا ـ آ ا ـ بـ ب ـ بَـ ـ داد. (برای هر عدد گردی بکش و رنگ بزن) 5 1 0 2 4 « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (7)» آ ا ـ بـ ب ـ اَ ـَـ ـ د ـ مـ م آب ـ آبا ـ بابا ـ آبابا ـ باب بابا آب داد. ب ـ بَـ ـ باب د ـ دَ ـ دا ـ داد اَ ـَـ ـ د ـ مـ م ـ مَـ ـ ما با ـ باد ـ آباد ـ آ ا ـ د بابا آب ـ اَ ـَـ ـ مـ م « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (8)» آ ا ـ بـ ب ـ اَ ـَـ ـ د ـ مـ م ـ سـ س بابا آب داد. آبا بادام داد. آبابا آمد. مـ ـ ما ـ سـ ـ سَـ ـ سا سام با اَسب آمَد. سَبَد ـ سام ـ بادام ـ آدَم ـ سـ س از 0 تا 5 به ترتیب بنویس. « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (9)» بابا آب داد. سام با اَسب آمَد! آبابا بادام داد. بَم آباد باد. بابا با آب آمَد؟ آ ا ـ بـ ب ـ مـ م ـ سـ س ـ د ـ دَ ـ دا « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (10)» آ ا ـ بـ ب ـ اَ ـَـ ـ د ـ مـ م ـ سـ س ـ تـ ت ـ او و ـ بَـ ـ دَ ـ مَـ ـ سَـ بابا آب داد. سام بادام داد. آبابا با اَسب آمَد. داماد با او دست داد. آبا توت داد. بابا تاب بَست. اسد با سام دوست است. « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (11)» بابا آب داد. سام بادام داد. آبا تاب بست. آبابا دَر دست توت دارد. بابا با سام دوست است. مادر در سرما آمد. سارا در سبد توت دارد. آ ا ـ د ـ ر ـ اَ ـَـ ـ سـ س ـ او وـ بـ ب ـ مـ م ـ تـ ت « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (12)» مادر با سام دَر سراب بود. او با اسب در باران آمد. بابا در سبد توت، اَنار دارد. من بابا، مامان را دوست دارم. سردار در سرما با اَسب آمد. باران نم نم، آرام آرام آمد. آبادان آباد است. آن مَرد دانا است. « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (13)» آ ا ـ بـ ب ـ د ـ اَ ـَـ ـ تـ ت ـ مـ م ـ د ـ نـ ن ـ او و مادر با سارا در باران آمَد. سام با اَسب آرام آرام آمد. آن ابر دَر آسمان است. من در دَست انار، توت دارم. دارا اسب ندارد! من بابا، مادر را دوست دارم. آن مَرد دندان ندارد. « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (14)» ایـ یـ ی ای ـ ایران ـ سیب ـ آبی مادر دَر دست سیب دارد. من ایران را دوست دارم. آن ابر در آسمان است. امین در سبد انار، سیب دارد. بابا در ساری است. امیر در سبد سیب ندارد! او انار، توت، نان، سیب را دوست دارد؟ « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (15)» ز ـ سرباز ـ زود ـ سبز ـ آزاد ـ زَبان ـ اََمین ـ ایـ یـ ای ـ سیب ـ ایران آبی ـ آسمان ـ ابر ـ بیدارـ بَر میدارد من ایران و ایرانی را دوست دارم. ایران سرسبز و آباد است. امین در دست سوت دارد. سارا با مادر از بازار آرام آرام آمد. مادر با سوزن دامَن وَ روسری میدوزد. زرد انار وَ سیب را از زمین برمیدارد. « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (16)» ایـ یـ ی ای ـ ایران ـ سیب ـ آبی ـ امیر ـ مادر ـ زـ سرباز ـ زَرد ـ زنبور ـ سوزن ـ میز ـ انارـ بابا میز میسازد. ما ایران را دوست داریم. ایران سَر سبز، آزاد وَ آباد است. ایرانِ ما آباد است. مِدادِ امین آبی، زرد و سبز است. سبدِ توت دَر دستِ سارا بود. اَمین دَر دَست سوت دارد.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (17)» درس 7: اِ ـِـ ـه ه ـ اِمام ـ نَرده ـ مِداد ـ ایرانِ ما ـ سَبَدِ توت ـ مِدادِ اَمین شـ ش ـ شب ـ آش ـ شیر ـ تَراش ـ یـ ی ـ یاس ـ میآیَد ـ دریا ـ سایه مادر دَر سبد یاس دارد. من دریایی آبی و آرام را دوست دارم. آن روز آزاد، از مَدرِسه زود آمَد. آن شب، اَمین ستارهای را در آسمان دید. ایرانِ ما آباد، سرسبز، آزاد و زیبا است.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (18)» از کتاب دیکته در خانه مولف: جمشید فهم فام
اُ و ـ بُز ـ مُدیرـ مَردُم ـ بُناب ـ تُند ـ اُمید ـ دُشمن اُمید بُز را بُرد. استاد به ما درسِ اَدَب داد. امین در باران تند آمَد. بابا به اُمید انار داد. بُناب و بستان آباد در ایران است. مادر به مبین سیب داد. اُمید بَرادَرِ مبین است. زـ ایـ یـ ی ای ـ شـ ش ـ یـ ی ـ اُ و من مَردمِ ایران را دوست دارم.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (19)» از کتاب دیکته در خانه مولف: جمشید فهم فام
کـ ک ـ اُردَک ـ نَمَک ـ بابک ـ کاشی ـ کِتاب ـ کَبک باران کم کم میبارَد. در کرمان مس زیاد است. آزاده کبوتر را دوست دارد. اُردک در آب شنا و بازی میکند. مادر با تاکسی در باران آمد. زنبور در کندو است. آ ا ـ بـ ب ـ سـ س ـ د ـ اَ ـَـ ـ مـ م ـ کـ ک ـ یـ ی ـ زـ ایـ یـ ی ای
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (۲۰)»
اُ و ـ اُمید ـ تُند ـ مُدیر ـ دُرُست ـ شُتُرـ کـ ک ـ کبوتَر ـ اُردَک ـ کندو ـ کودک ـ و ـ ورزش ـ داور ـ سوارکار ـ میوه اُمید با مُدیر در باران تند آمَدند. زنبور در کندو، کبوتر روی بام است. اُردک در آب آرام آرام شنا میکند. مادر آزاد، کباب و آش دُرُست میکند. آیا میدانی که این نمکدان نمک ندارَد؟ امیر، کریم و اکبر سه دوست با شادی ورزش میکنند.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (21)» از کتاب دیکته در خانه مولف: جمشید فهم فام
پـ پ ـ توپ ـ پرواز ـ پَری ـ پا ـ میپَزَدـ پَر ـ پروانه پیرمرد ـ پیرزن ـ پارک ـ پنیر ـ پاک ـ پتو ـ پرستو ـ پرستار ـ سوپ پاک ـ پرویز ـ پرتاب ـ پارو ـ پدر ـ پیکان ـ پراید ـ پَرپَر ـ پوران پروین ـ پودر ـ پیروز ـ پرواز
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (22)»
مادر در سبد سیب دارد. امین با آزاده در باد و باران آمدند. آن دریا آرام و آبی بود. اسب ِ سارا در باد تُند آمد. دارا در دست مِداد، یاس و انار دارد. بابا با دَست تاب را بست. من ایران و مردم آن را بسیار دوست دارم. آیا میدانید که ایران آباد، آزاد و سرسبز است. سبدِ توت و سیبِ سارا در ماشین نَبود. برادر من دریایی آبی و آسمانِ آبی را دوست دارد. آ ا ـ شـ ش ـ و ـ پـ پ ـ گـ گ ـ کـ ک ـ سـ سـ مـ م
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (23)» دَرسِ9: پـ پ ـ پرواز ـ توپ ـ پروانه ـ پرستو ـ پرنده ـ گـ گ ـ سگ ـ انگور ـ گُرگ ـ گاو ما با توپ بازی میکُنیم. آن پرستو پرواز میکُند. آیا میدانید که پِدَرِ پروانه نانوا است؟ امین میداند که، او نان را در تنور میپَزَد. من میدانم که پروانه نان با پنیر و گِردو را دوست دارد. نَرگِس در گُرگان با مادر بزرگ زندگی میکُنَد. آن گُربه با توپ آرام آرام بازی میکُند. (از 0 تا 7 به ترتیب بنویسید)
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (24)»
دَرسِ 9: پـ پ ـ پَروانه ـ پرستو ـ توپ ما با توپ بازی میکُنیم. پدر پروانه در گرگان نانوا است. پَروانه نانِ تازه با پَنیر را دوست دارد. نَرگِس با مادربُزُرگ زِندِگی میکُنَد. او با شیرِگاو ماست دُرُست میکُنَد. آن گُربهیِ زَرد توپ بازی میکُنَد. آسمان آفتابی نیست وَ بَرف میبارَد. آزاده با فرزانه و فِرِشته آدَم بَرفی دُرُست میکُنَند. (به تعداد عددهای 6 و7 شکل بکشید) 6 7
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (25)»
آ ا ـ آب ـ آبی ـ بابا ـ دریا ـ آتش ـ ابر ـ بادبادَک ـ باد ـ باران ـ تاب ـ اَنار کتاب ـ کبوتر ـ بادام ـ بَبر ـ کَفش ـ بَستنی ـ اَسب درس 2: اَ ـَـ ـ اَمین ـ دَر ـ دَریا ـ بَرف ـ انگور ـ کیف ـ بَرگ ـ آزاده ـ داد ـ دَفتر ـ توپ ـ آدَم برفی ـ سوت ـ دست. درس3: مـ م ـ اِمام ـ بادام ـ آمَد ـ مَدرَسه ـ مُدیر ـ بام ـ آدَم ـ سـ س ـ یاس ـ سبد ـ سام درس 4: او و ـ سود ـ بود ـ مو ـ دود ـ تـ ت ـ توت ـ اَست ـ کِبریت ـ دَست ـ موش ـ اَنگُشت ـ ماست درس 5: رـ مادَر ـ ابرو ـ سَرد ـ درس ـ زَنبور ـ پرستو ـ دارکوب ـ مار ـ سارا ـ برادر ـ دارد ـ آرام ـ نَم نَم ـ دَندان ـ آبادان.
دَرسِ 9: ما با توپ بازی میکنیم. آن پَرَستو در آسمانِ آبی پرواز میکند. پدرِ پروانه نان را در تنور میپَزَد. من نانِ تازه با پنیر و گردو را دوست دارم. دیروز آسمان ابری بود و باران تُند میبارید. مادر بُزُرگ با شیرِ گاو ماست، پنیر و کَره درست میکُنَد. آسمان آفتابی نیست و برف کم کم میبارَد. من میدانَم که آدم برفی کیف و کفش و مِداد نَدارَد. آزاده، با فرزانه و فِرِشته در مَدرِسه آدم برفی دُرُست میکنند.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (27)» مادر در باران آرام آرام آمَد. امین در دست سبد و نان دارد. من کِشوَرِ ایران وایرانی را دوست دارم. ایران آباد و بزرگ، سرسبز و زیبا است. بابا رَنگِ آبی، زرد، سفید، سرمهای و سبز را بسیار دوست دارد. ما ایران و ایران پاینده، با سَربازِ رَزمنده را دوست داریم. آن خانه اِستخر، این اِستخر آب و نرده دارد. من و دوستم گوشِ شِنَوا داریم. آزاده دَر دَریایی آرام، آبی و بزرگ شِنا و شادی میکرد. اُ و ـ یـ ی ـ شـ ش ـ ایـ یـ ی ای ـ مـ م ـ آ ا
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (28)» درخت کِنارِ رودخانه است. خانهیِ خرگوش زیر درخت است. آزاده قندان را پُر از قَند میکُنَد. مادر قاشق و بشقاب را میشوید. پدرِ اَمین قوری و اِستکان را به اُتاق میبَرَد. خدا مَردمِ خوب و دانا را دوست دارَد. خُروس از زمین آب و دانه بَرمیدارد. مادر بزرگ در دست قُرآن داشت و آن را میبوسید. پدر سارا دَر اِستخر قایق سواری میکرد. (از 0 تا 9 به ترتیب بنویسید) 9-8-7-6-5-4-3-2-1-0
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (29)»
خـ خ ـ خُدا ـ خوب ـ درخت ـ رودخانه ـ میخ ـ شاخ ـ خرگوش ـ قـ ق ـ قرآن اُتاق ـ قاشق ـ بُشقاب ـ قوری ـ دل ـ لانه ـ بُلبُل ـ گُل ـ لبخند ـ سلام ـ شاخه ـ ملخ ـ قند ـ قندان ـ استکان. شاخهای از درخت کنار خانهی خرگوش اُفتاده است. من میدانم که خُدا مردمِ خوب و دانا را دوست دارد. پدربُزرگ به مادر بُزُرگ قرآن داد. بابا در رودخانه قایق سواری میکند. گل آمد، بلبل سلام کرد و کنارِ گل لانه ساخت.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (30)»
درس 11: نارنج و برنج این جا شالیزار است. شالیزار بُزُرگ، سرسبز، زیبا و دیدنی بود. مردان و زنان در شالیزار بِرِنج میکارَند. زیرِ درختِ نارنج سه جوجه و پنج گَنجشک و شِش بُلبُل بازی میکُنَند. آن روز اَمین و آزاده با پدر و مادر به شالیزار تماشا میکردَند. من میتوانم برنج، جوجه، نارنج و گُنجشک را بنویسم. آیا میدانید که کِشاوَرز در شالیزار برنج میکارد؟
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (31)»
درس 11: خورشیدـ دو ـ نوک ـ هـ ـهـ ـه ه ـ مهتاب ـ ماه ـ کوه ـ آهو ـ سِتارهها دو روز پیش، پدر بزرگ برای امیر یک خُروسِ خوش آواز خَرید. وقتی که خورشید زمین را روشن کرد، امیر برای خُروسِ خود آب و دانه ریخت. بَه بَه چه هَوایی! ای خُدایِ مهربان، آسمان وَ ماه و سِتاره هایت را دوست دارَم. جـ ج ـ پـ پ ـ اُ و ـ لـ ل ـ د ـ آ ا ـ کـ ک ـ هـ ـهـ ـه ه
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (32)»
درس 12: چوپان ـ چراگاه ـ قارچ ـ چادُر ـ چِشمه ـ قوچ ـ مَنیژه ـ ژاله گوسفندان در چراگاه میچَرَند. آیا قوچ در کِنارِ چشمه ایستاده بود؟ چوپان در زیر درختِ هُلو نِشسته بود. آن روز وقتی که گلها پَژمُرده بودند، ژاله و منیژه یک پارچ آب به گُل ها دادند. آنوقت گل ها زیبا و شاداب شدند. مادر گفت: آفرین بر ژاله و منیژه. یک ـ دوـ سه ـ چهار ـ پَنج ـ شش ـ هَفت ـ هشت ـ نُه ـ دَه
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (33)»
درس 12: چوپان ـ چادُر ـ قارچ ـ ژاله ـ منیژه ـ گل پَژمُرده ـ ژ ـ کِتاب خوانی ـ خواندن ـ تَختِ خواب در چراگاه چوپان، چادُر، قارچ و قوچ را دیدم. میدانی آن روز ژاله وَ منیژه به گل ها آب دادند؟ آیا میدانی که من چهار خواهرِ خوبی دارم. امین گفت من کتاب خواندن را دوست دارم. ما هم دیگر را دوست داریم.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (34)»
مَن و مادرم از بزّازی بیرون آمدیم. مادرم پارچهیِ گل دار قشنگی خریده بود. او در راه فروشگاه و دُکّان ها را به من نشان میداد و میگفت: این جا نجّاری وَ آن جا نانوایی است. بابا از نجّار میز و از نانوایی نان خرید. من در بازار دُکّانِ کفّاشی را از نزدیک دیدم. دوستان من، مادرم از قنّادی برای ما شیرینی خرید. وقتی به خانه رسیدیم، مادرم برای آزاده چادر نمازِ قشنگی دوخت. من و آزاده از بابا و مادَر تشکّر کردیم.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (35)»
یک ـ دریا بسیار بزرگ، زیبا و تماشایی است. دو ـ آن روز آسمانِ دریا صاف و آبی بود. سه ـ صَدف هایِ سفید در کنارِ دریا، این جا و آن جا پراکنده است. چهارـ در صدایِ موج، پرندگانِ دریا، ماهی هایِ ریز و درشت را شکار میکنند. پنج ـ سَفرِ دلپذیر، یک روز در زَنگِ آخِر، آذر گفت: شش ـ تابستانِ گذشته با پدر، مادر و برادرم به استانِ مازندران رفتیم. هفت ـ دَر آن جا از دیدنِ جنگل ها، چشمه ها، کوه ها و شالیزارها لذّت بُردیم. هشت ـ برادرم گفت:« کاش» میتوانِستَم هرچه را که میبینم، بنویسم. نُه ـ مادرم گفت:« وقتی به مدرسه بروی نوشتن را یاد میگیری». دَه ـ مادرم در ادامه گفت: اَمّا تا آن زمان، هرچه را دیدهای نقّاشی کُن. صـ ص ـ ذ
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (36)» درس 16: علی و معصومه آیا میدانید که علی و معصومه بچّه هایِ با ادب و پاکیزهای هستند. آن ها همیشه به دیگران سلام میکنند. وقتی میخواهند به جایی وارد شوند، اوّل دَر میزنند. برای استفاده کردن از وسایلِ دیگران، از آن ها اجازه میگیرند. وقتی مُعلِّم درس را شروع میکند، خوب به آن گوش میدهند. بعد از درس، وسایلِ خود را جمع میکُنَند. ما میدانیم که، بچّه های با ادب و تمیز، پیش خُدا و همه کس عزیز هستند. عـ ـعـ ـع ع
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (37)» درس 17: مِثلِ خورشید شبی مهتابی بود. من و پدرم به آسمان نگاه میکردیم. پدرم گفت: ثُریّا جان، آیا می دانی چه چیزی باعثِ روشن شدنِ زمین میشَوَد؟ ثُریّا گفت: من چند ثانیه فِکر کردم و گفتم: نورِ ماه. پدرم گفت: آفرین دُختَرَم! نورِ ماه در شب، مِثلِ نورِ خورشید در روز باعثِ روشن شُدَنِ زمین میشود. ثُریّا به بابا گفت: من آن شب مهتابی را فراموش نمیکنم. ثـ ث
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (38)»
درس 1: آب ـ دریا ـ آبی ـ بادـ باران ـ آ ا ـ بـ ب ـ اَ ـَـ درس 2: اَبر ـ اَمین ت بادبادَک ـ د ـ داد ـ مـ م درس 3: مِداد ـ میز ـ مدرسه ـ مُدیر ـ دارد ـ پرچم ـ نیمکت ـ دست ـ سبد ـ یاس ـ سـ س آزاده ـ او ـ و درس 4: توت ـ انگور ـ آلو ـ هُلو ـ مادر ـ دوست ـ آمد ـ دارم ـ تاب ـ توپ ـ سوت ـ بابا بست ـ ر ـ تـ ت درس5: آرام آرام ـ نان ـ آسمان ـ نانواـ باران ـ دارد ـ نَم نَم ـ نـ ن ـ میبارَد ـ ایـ یـ ی ای درس 6: ایران ـ ایرانی ـ سفید ـ سرمهای ـ آباد ـ بیدار ـ سرباز ـ زَرد ـ سبز ـ اِ ـِـ ـه ه درس7: استخر ـ نرده ـ خانه ـ درخت ـ چشم ـ گوش ـ اَنگشت ـ یـ ی ـ شـ ش ـ قایق ـ می داند ـ چای ـ یَخ ـ اُ و
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (39)»
خانهی خرگوش و درخت در کنار رودخانه است. پدر، مادر، امین و آزاده در کارهای خانه با هم، همکاری میکنند. آیا میدانید که: بهار آمد، گل آمد، بلبل ها آواز سَر میدهند. در شالیزارِ زیبا و بزرگ، مردان و زنان بِرِنج میکارَند. من در چراگاه چوپان، چشمه، چادُر و قارچ را دیدم. آن روز ژاله وَ منیژه به گل ها آب دادند. من و خواهرم آزاده کِتاب خواندن را دوست داریم.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (40)»
درس 18: (هیجدَه) من می دانم که هِزاران جورحَلَزون هست. هَمهیِ حلزون ها بدنی نرم دارند. حلزون خیلی آرام حرکت میکند. آیا میدانید که سرو بدنِ حلزون از صَدَف بیرون است. وقتی حلزون حرکت میکند اَثَرش روی زمین یا هر چیز دیگر دیده میشود. من حلزون را از نزدیک دیده ام. حلزون دو شاخکِ بزرگ دارد. حـ ح
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (41)»
من میدانم که، هزاران جور حلزون در ایران هست. آزاده به امین گفت: همهیِ حلزون ها بدنی نرم دارند. حلزون وقتی حرکت میکند، اثرش روی زمین یا هرچیز دیگر باقی میماند. آیا میدانی که به حلزون«حیوانِ خانه به دوش» میگویند؟ آن روز صِدایِ اذان را از مَسجِد شنیدم. من همراه پدرم به مسجد رفتم. در مسجد از پدرِ رضا پرسیدم، چِرا امروز رضا به مدرسه نیامده بود؟ پدر رضا گفت: رضا مریض است. من و پدرم برای سلامتی رضا وَ هَمهیِ مریض ها دُعا کردیم. ضـ ض
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (42)»
درس 21: خاطراتِ انقلاب روز دوازدهم بهمن ماه بود. ما دانش آموزان در حیاط صف بسته بودیم. مُدیر از خاطرات روزهای انقلاب تعریف میکرد. در آن زمان رَهبرِ انقلاب اِمام خمینی بود. روز دوازدهم بهمن، امام به وطن آمَد. انقلاب ایران در بیست و دوم بهمن پیروز شد. ما هر سال، دَههی فجر را جشن میگیریم. ما یادِ امام خمینی و شهیدان انقلابِ اسلامی را گرامی می داریم.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (43)»
دو مُرغابی و یک لاکپشت در کنارِ آبگیری زندگی میکردند. با گرم شدن هوا، آبگیر هم خشک شد. آیا میدانید که: مُرغابی ها مجبور شدند از آن جا بروند. آن روز لاک پشت خیلی غمگین شد. آن وقت مرغابی ها با هم فکر کردند تا راهی پیدا کنند. کلاغ و جُغد دیدند که دو مُرغابی چوبی به منقار گرفتهاند و لاک پشتی را با خود میبَرَند. آن ها جیغ زدند و گفتند لاک پشت شده پرنده!! لاک پشت تا دهانش را باز کرد، از بالا به زمین اُفتاد. غـ ـغـ ـغ غ
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (45)»
روز دوازدهم بهمن ماه، امام به ایران آمد. ما دانش آموزان در حیاط صف بسته بودیم. ما هر سال روزِ پیروزی انقلاب اسلامی ایران را جشن میگیریم. دو مرغابی و یک لاک پشت با هم در کنارِ آبگیری زِندگی میکردند. یک روز با گرم شدنِ هوا مرغابی ها مجبور شدند از آن جا بِرَوند. من میدانم که حضرت محمّد(ص) پیامبر ما مسلمانان است. پیامبرِ مهربانِ ما، در شهر مکّه به دنیا آمد. روزی که حضرتِ محمّد(ص) به پیامبری رِسید روزِ مَبعَث نام دارد. قُرآن کتابِ آسمانیِ ما مسلمانان است.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (46)»
شهرِما بُناب یکی از شهرهایِ اُستانِ آذربایجان شرقی است. شهرِ ما دانشگاه ها، کارخانه ها و نیروگاه برق و جاهای دیدنی زیادی دارد. مردم شهرِ ما تلاش میکنند. دانش آموزان شهر ما باهوش و زرنگ هستند. کَبابِ بُناب در ایران معروف است. به شهر بُناب، شهر دوچرخه میگویند. من در شهرِ بناب زندگی میکنم و درس میخوانم.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (47)»
درس3: مدرسهی ما مُدیر، کلاس، میز و پرچم دارد. آزاده یک سبد یاس به کلاس میبَرَد. درس4: مادر آمد، او به من توت داد. من بابا و مادرم را خیلی خیلی دوست دارم. درس 5: سارا در باران با اَسب آرام آرام آمد. درس6: من ایران و ایرانی را دوست میدارم. درس7: خانهی آن مَرد استخر، نرده و درخت دارد. خَدا به من دو گوش، دو دست، دو چشم و دو پا داده است. من در کِنارِ دریا قایق را دیدم. درس8: آن روز زنبور در کندو، اُردک در آب شنا میکرد. درس9: گرگ و گَوَزن در جنگلِ بزرگ وسرسبز زندگی میکنند. درس10: امین و آزاده در کنار کارهای خانه همکاری میکنند.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (48)»
چهار فصل هر سال دوازده ماه است. من می دانم که هر سال چهار فصل است. فروردین، اردیبهشت و خرداد ماه هایِ فصلِ بهار هستند. تیر، مرداد و شهریور ماه هایِ فصلِ تابستان می باشد. من نامِ ماه هایِ فصلِ زمستان را میدانم. امین و آزاده میدانند که هر ماه چهار هفته است. ما فصلِ زمستان را با برف و سَرما میشناسیم. آیا میدانید مهر، آبان و آذر ماه های فصلِ پاییز است؟
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (50)»
سارا با اسب در باران آرام آرام آمد. بابا تاب را با دستِ راست بست. مادر در سَبَد نان، توت، بادام و آب دارد. ما ایران و ایرانی ها را خیلی دوست داریم. آیا میدانید که: آن شب اَمین ستارِه ای را در آسمان دید. من دریایِ بزرگ، آبی، آرام و زیبا را دوست دارم. زنبور در کندو، کبوتر رویِ بام و اردک در آب شِنا میکند. این سه دوست با شادی ورزش و همکاری میکُنَند.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (51)»
قرآن کتابِ آسمانی ما مسلمانان است. مادرم هر صُبحِ زود صُبحانه را آماده می کُند. ثُریّا گفت: من آن شبِ مهتابی را فراموش نمی کنم. علی و معصومه همیشه به دیگران سلام میکنند. آن روز صِدایِ اَذان را از مسجد شنیدم. امین نقّاش، کفّاش و قَنّاد را دید و تشکّر کرد. نادِر به مادرش در کارهایِ خانه کمک میکند. ما هم باید همیشه به پدر و مادَرِمان کمک کنیم.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (52)» من کوه نوردی را دوست دارم. شب ها نورِ ماه، زمین را روشن می کُند. زنگ های پرچم ایران سبز، سفید و قرمز است. آن روز ژاله و منیژه به گل ها آب دادند. بابا از قنّاد، نقّاش و بزّاز تشکّر کرد. اَوّلِ هر کار نام خُدا را بگو. آسمانِ بزرگ و آبیِ دریا خیلی زیبا و دیدنی است. آذر گفت: از دیدنِ کوه ها و چشمه ها لذّت بُردم. علی و معصومه دانش آموزانِ با ادب هستند. ما مردمِ ایران عید نوروز را جشن می گیریم.
« متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (53)»
آسمانِ صاف و آبی دریا خیلی دیدنی است. من از دین دریا، جنگل ها، چشمه ها و شالیزارها لِذَّت بُردَم. علی و معصومه بچّه هایِ با ادب، همیشه به دیگران سلام میکنند. دانش آموزان بعد از درس وسایلِ خود را جمع می کنند. ثُریّا گفت: من آن شبِ مهتابی را فراموش نمی کنم. آیا می دانید که به حلزون،« حیوانِ خانه به دوش» میگویند؟ همهیِ حلزون ها صدف و بدنی نرم دارند. آن روز در مسجد، مَن و پدرم برای سلامتیِ رضا و همهی مریض ها دُعا کردیم. « متنِ دیکتهیِ شُمارهیِ (54)» مردان و زنان در شالیزار برنج می کارند. چون در کنارِ چادر و زیر درخت نشسته بود. آفرین به ژاله و منیژه که به گُل ها آب دادند. من کتاب خواندن را خیلی خیلی دوست دارم. سارا در بازار از کفّاشی کقش خرید. آیا تاکنون صِدایِ موجِ دریا را شنیدهای؟ بچّه هایِ با اَدَب و تمیز، پیشِ خُدا و همه کس عزیز هستند. آن شبِ مهتابی، من و پدرم به آسمان نگاه می کردیم. دو مُرغابی و یک لاک پشت در کنارِ آبگیری زندگی می کردند.
|
